خرید بک لینک
یادته جک قدرتش تو موهاش بود؟ قدرت من تو ناخنام بود، ناخنامو گرفتم بیقدرت شدم. لاغر شدم قدم کوتا شد، همه سردرد و دلدرد و حالت تهوع. رنگم پرید اشک تو چشام جم شد هیچکس نبود بغلم کنه. اومدم قرص بخورم قرص از تو دستم لیز خورد رف زیرِ کابینت، دیگه بیرونم نیومد. من موندم و درد و انقباض جدارهی گلو و صدای اریک کلپتون از اون پلیر آبیجدیده. با ناخنای کوتا.

برچسب: اگه دست خودم باشه, نویسنده: نیکان اکبری تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 17:58

"خسته شدم از اینجا.. سمفونی مردگانو از دیروز دس گرفتم که تمومش کنم.. چهقد رفته تو وجودم خط به خطش.. همهش خودمو تو خونهی نکبتشون میبینم، کنارشون زندگی میکنم حتا. نصف بیشترشو خوندم.. موومان سومشم.. بیس صفه جلوتر. انگار فیها خالدون شدیم اینجا. خسته شدم. پُرِ کلاغ.. پاییز ترسناکه اصن. کاش پاییز مرد بود منو بغل میکرد.. ماه بود کاش. سه ماه پاییزه، نصفِ بیشترش شب. یه ماه نداره برا من. بت قول میدم. اونجا هنوز بوی پاییز نمیآد.. سرد نیس. اینجا ولی استخونای آدم میخاد بشکنه.. نفس بکشی تا طبقه هفتمت یخ میشه، برف نمیآد فقط که آدم پاک بشه.. اون

برچسب: نویسنده: نیکان اکبری تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 6:51

خوشحالکنندهها: 1. تعداد قلیلی که از آبنبات بنفشهام مونده. 2. کیف جدیدم که عین کیف سارا پورت هندزفری داره. 3. هندزفری Rock ِ جدیدم. 4. پلیلیستِ "Poems of The Fall 95" ِخفن ِ خفنم؛ شاید خفنترین طی تمام این سالها و فصلها باشه، تقریبن همرده با پلیلیست خفن پاییز پارسال. ناراحتکنندهها: 1. کوتاه بودن ناخنام 2. ترکیدنِ بادکنک سبزه، کوچیک شدن بادکنک بنفشه 3. جای خالی ساعت دیواریم روی دیوار 4. پر بودن حافظه داخلیِ ربهکا 5. سرماخوردگی 6. این فکت که فقط تعداد قلیلی از آبنبات بنفشهام مونده. 7. اینکه فردا باید ساعت هفت بیدار شم. پینو

برچسب: نویسنده: نیکان اکبری تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 6:51

من یه اصل تو زندگیم دارم مبنی بر اینکه ناراحتیهامو با هیچکس شریک نشم؛ این یکی از قدیمیترین اصولمه و از وقتی که شروع به "اصول داشتن" کردم تو زندگیم، بهش معتقد بودم. شما اگه از شیش هفت سال پیش منو میخوندید و یه حافظهی شگفت انگیزم داشتید شاید یادتون بود که قبلنم به این قضیه اشاره کرده بودم. یه اصل دیگه که اخیرن به اصولم اضافه شده اینه که شما اگه دلایلی برای خوشحالی تو زندگیتون دارین و در حال حاضر دلیل خاصی هم برای ناراحتی ندارین، نسبت به اونایی که ناراحتن مسئولین و باید هرجوری میتونین از ناراحتیشون کم کنین؛ این کاملن مثل قضیه قرار د

برچسب: نویسنده: نیکان اکبری تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 0:56

- I was in love with somebody, a long time ago, and he… died. It’s silly, but it’s like the first lottery ticket I ever bought was kaboom! jackpot! and I’m pretty sure I’m never goa win again, not like that anyway. So I don't generally buy lottery tickets anymore.


برچسب: each of us,each of us have or has,each of us is a flower,each of us has a name,each of us is or are,each of us has,each of us needs all of us,each of us is a place,each of us will give an account,each of us will be a blessing to the other, نویسنده: نیکان اکبری تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 18:37

خونهمونو عوض کرده بودیم. اول که داشتیم اثاثکشی میکردیم مدام نق میزدم که نمیخام، همون خونه قبلیمونو میخام، اصلن چرا باید خونه رو عوض کنیم؟.. بعد وارد خونه جدید شدیم، هنوز میگفتم خونه قبلیمون بهتر بود، نگا کنید نور پذیراییِ اینجا اصلن خوب نیست، کاغذ دیواریاش خرابن.. بعد کمکم بیشتر دقت کردم، این خونه جدیده بین پذیرایی و نشیمنش اختلاف سطح داشت(That's the dream)، به غیر از اتاقخابای اصلیش دوتا اتاق خاب ِمهمون داشت، کاشیکاری دستشوییش خیلی قشنگ بود و نور پذیرایی ام با یه پردهی رنگ روشن عالی میشد. چرا زودتر خونهمونو عوض نکرده بودیم؟ چ

برچسب: نویسنده: نیکان اکبری تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 18:37

یکی باشه که ادامه آهنگی که تو ذهنته رو بخونه، باهاش Give me a sign1 و Without you2 و Cemeteries of London3و بلند بلند داد بزنی بخونی، یکیدیگه م باشه حرفای نگفته تو سکوتتم بفهمه، این دوتا نصیحتم نکنن. اینجاهاشونو: 1. For ever and ever the scars will remain 2. Sing something new, I've nothing left, I can't face the dark without you 3. God is in the houses and God is in my head and all the cemeteries of London.. I see God come in my garden but I don't know what he said, for my heart it wasn't open

برچسب: follow me under and pull me apart, نویسنده: نیکان اکبری تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 6:55

Bayan sucks.

برچسب: نویسنده: نیکان اکبری تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 18:14

خوشحالکنندهها: 1. مقادیر زیادی فیلم و انیمیشن جدید که ملیحه بهم داد امروز. 2. تعطیلاتِ حسابی پیشروم علارغم کارای زیادی که قراره انجام بدم. 3. کیف جدید سارا که بندش پورت هندزفری داره. 4. شبای بلند 5. بادکنکای آویزون از سقف اتاق 6. کتاب جدیدایی که مامان خریده و همین یکی دو روزه شروع میکنم یکیشونو، احتمالن "چراغها را من خاموش میکنم"و. 7. این که هنوز با خوندن "خانه خودمان" گریه م میگیره. 8. مرتب بودن نسبی اتاقم 9. این که هنوز چند قسمت از How I met your mother ِ عزیزم مونده و قراره وقتی تموم شد دوباره از اول ببینمش؛ و این که بارنی و رابین در شرف ازدواجن. 10. حالتِ موها

برچسب: یه جوری شکستم که گریت بگیره,یه جوری برو که تحمل کنم,یه جوری برو که,یه جوری قفلم که ندارن کلیدامم, نویسنده: نیکان اکبری تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 18:14

هشتم آبان نود و چاهار: "پاییز امسال یه چیزیش هس.. جوری که میدونم وختی تموم بشه خیلی چیزای دیگه م باهاش تموم میشن.. یا عوض میشن.. دیدی فیلما یه برش از زندگی آدمان که از شروع تا پایان یه جریان خاصو نشون میدن؟ قشنگ انگار فیلمه با اون بارون آخر شهریور شروع شد و تا آخر پاییز تموم میشه.. انگار میدونم" هشتم دی نود و چاهار: "پاعیز امسال واسه من عاهنگ نداشت، یه پلی لیست وسیع داشت. پاعیز [...] خوب تموم شد.. [...] مث یه توفان بود و همه چیو به هم ریخت و نگرانم کرد که وختی تموم بشه چی میشه، ولی وختی تموم شد اکثر چیزا رو گذاشت سر جاشون.. [...]" خب، من فک میکردم که اون فیلمی که از هم

برچسب: end of an era,end of an era lyrics,end of an era meme,end of an era definition,end of an era quotes,end of an era song,end of an era nba,end of an era wwe,end of an era band,end of an era ffxiv, نویسنده: نیکان اکبری تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 18:13

میگفت همهی ما به سمت یه نفر "بهتر" از خودمون کشیده میشیم. طبعن اونی که به سمتش کشیده شدیم هم، به سمت یکی بهتر از خودش کشیده شده، و همینطور تا آخر.. این وسط یکی باید کوتا بیاد، بشکنه خودش و معیاراشو تا "رابطه" شکل بگیره. من خودخاهتر از اونم که بخام به خاطر یکیدیگه کوتا بیام، ولی مطمئنم نیستم رابطه ای که میدونی توش طرف مقابلته که همهش داره به خاطر تو کوتا میاد و از تو بهتره رو بشه تحمل کرد. پی نوشت: How to ruin a nice day? Simple, misplace your cell phone somewhere you have no idea about at the end of the nice parts of the day, and before nicer parts ever begin.

برچسب: نویسنده: نیکان اکبری تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 18:13

داشتم واسه متین از خاطرات بچگیش - زمانی از بچگیش که خودش یادش نمیاد - میگفتم. خاطرهی اولین کله پاچه خوردنش و احتمالن دلیل اینکه الانم از کله پاچه بدش میاد؛ یه بار یه قسمتی از کله پاچه رو بدون اینکه هیچ ایده ای داشته باشه این چی هست و چه مزه ای ممکنه بده، گذاشت دهنش و همینجوری که بیشتر مزهشو میفهمید قیافهش میرفت تو هم و یهو زد زیر گریه:)) خاطرهی اون دفعهای که باهم شمال بودیم و از یه اسباببازیفروشی یه توپ براش خریده بودن، بعدتر یه توپ قشنگتر همونجا دیده بود که واقعن دلش میخاست داشته باشدش و مامان و باباش براش نمیخریدن؛ هر دفعه ک

برچسب: نویسنده: نیکان اکبری تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 18:13

صفحه بندی